گفت‌و‌گویی در باب آینده بخش سوم

چوب پوسیده یا ریسمان؟

وقتی رشد دیگر کافی نیست

تا اینجا از آینده، هوش مصنوعی، تجربه و ارزش حرف زده بودیم.

اما یک پرسش هنوز باقی مانده بود:

وقتی سازمانی دارایی‌های واقعی‌اش را شناخت، قدم بعدی چیست؟

آیا باید همان چیزی را که هست، بیشتر و بزرگ‌تر کند؟

فروش بیشتر. مشتری بیشتر. شعبه بیشتر. تبلیغات بیشتر.

یا ممکن است زمانی برسد که «بیشتر» دیگر پاسخ نباشد؟


گاهی مسئله، رشد نیست

آرون: یکی از اشتباه‌هایی که زیاد می‌بینم این است که تقریباً هر مسئله‌ای را با رشد پاسخ می‌دهیم.

فکر می‌کنیم اگر کمی بیشتر تلاش کنیم، بیشتر تبلیغ کنیم، بیشتر بفروشیم، مسئله حل می‌شود.

اما همیشه مسئله، رشد نیست.

گاهی مسئله دگردیسی است.


شهرزاد: مثل کرم در پیله؟


آرون: دقیقاً.

کرم اگر فقط بزرگ‌تر شود، پروانه نمی‌شود.

می‌تواند بیشتر بخورد، قوی‌تر شود، حتی چند برابر شود؛ اما هنوز همان کرم است.

برای پروانه شدن، باید از شکل قبلی خودش عبور کند.

بسیاری از سازمان‌ها رشد را بلدند.

اما دگردیسی را نه.


این تصویر در ذهنم ماند.

چند سازمان را می‌شناسیم که سال‌هاست بزرگ‌تر شده‌اند، اما واقعاً تغییر نکرده‌اند؟

ساختمانشان بزرگ‌تر شده.

تعداد کارکنان بیشتر شده.

فروش بالا رفته.

تکنولوژی عوض شده.

اما شیوهٔ فکر کردن همان است.

همان سلسله‌مراتب.

همان ترس‌ها.

همان جلسات.

همان آدم‌هایی که باید برای کوچک‌ترین تصمیم منتظر تأیید یک نفر بمانند.

گاهی رشد، حتی می‌تواند شکنندگی را پنهان کند.

چون تا وقتی اعداد بالا می‌روند، کمتر کسی می‌پرسد:

آیا آنچه در حال بزرگ شدن است، اصلاً چیزی است که باید بزرگ شود؟


یاد بگیر، از یاد ببر، دوباره یاد بگیر

آرون: ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که فقط Learn کافی نیست.

باید بتوانیم Unlearn کنیم.

و بعد Relearn.

یاد بگیریم.

از یاد ببریم.

و دوباره یاد بگیریم.


شهرزاد: فکر می‌کنم سخت‌ترین بخشش همان وسط است.

یاد گرفتن را همه دوست داریم.

اما از یاد بردن، دردناک است.

چون باید قبول کنیم چیزی که سال‌ها به آن باور داشته‌ایم، شاید دیگر به کارمان نیاید.


آرون: و گاهی دقیقاً همان چیزی که ما را تا امروز موفق کرده، نمی‌تواند ما را به فردا ببرد.

این به معنای غلط بودن گذشته نیست.

آن راه، برای زمان خودش درست بوده.

اما شرایط عوض شده است.


این تفاوت مهمی است.

لازم نیست گذشته را انکار کنیم تا بتوانیم از آن عبور کنیم.

بعضی چیزها تاریخ مصرف دارند.

یک مدل مدیریتی ممکن است ده سال به سازمان خدمت کرده باشد و امروز مانعش شود.

یک مهارت ممکن است زمانی مزیت رقابتی بوده باشد و امروز تبدیل به حداقل انتظار بازار شده باشد.

حتی یک تعریف موفق از خودمان ممکن است روزی به زندانی تبدیل شود که جرئت بیرون آمدن از آن را نداریم.

شاید دگردیسی، پیش از آنکه یاد گرفتن چیزهای تازه باشد، جرئت رها کردن چیزهای آشناست.


وقتی در باتلاق افتاده‌ایم

شهرزاد: در بحران، این موضوع خیلی سخت‌تر می‌شود.

خیلی‌ها می‌گویند احساس می‌کنیم در باتلاق افتاده‌ایم.

هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زنیم، بیشتر پایین می‌رویم.


آرون: و وقتی در باتلاق می‌افتی، یک سؤال خیلی مهم وجود دارد:

به چه چیزی چنگ می‌زنی؟

ممکن است یک تکه چوب روی آب ببینی.

نزدیک است.

آشناست.

دستت سریع به آن می‌رسد.

اما اگر پوسیده باشد، وزن تو را تحمل نمی‌کند.


شهرزاد: و چون نزدیک‌تر است، احتمالاً اولین چیزی است که می‌گیریم


آرون: دقیقاً.

اما شاید کمی دورتر، ریسمانی باشد.

پیدا کردنش سخت‌تر است.

گرفتنش صبر بیشتری می‌خواهد.

ولی انعطاف دارد.

می‌توانی دور دستت بپیچی و آرام‌آرام خودت را بیرون بکشی.

خیلی از راه‌حل‌های قدیمی همان چوب پوسیده‌اند.

آشنایند.

قبلاً از آن‌ها استفاده کرده‌ایم.

برای همین در بحران، غریزی به سمتشان می‌رویم.

اما دیگر وزن ما را تحمل نمی‌کنند.


این استعاره برایم از همان لحظه، دیگر فقط یک تصویر نبود.

به بسیاری از تصمیم‌های سازمانی فکر کردم که دقیقاً همین‌گونه گرفته می‌شوند.

فروش پایین آمده؟

تخفیف بدهیم.

مشتری کم شده؟

تبلیغات را بیشتر کنیم.

کارکنان ناراضی‌اند؟

یک برنامهٔ انگیزشی برگزار کنیم.

رقیب تازه‌ای آمده؟

محصول او را تقلید کنیم.

همه‌شان نزدیک‌اند.

همه‌شان آشنا هستند.

اما سؤال این نیست که کدام راه‌حل به دستمان نزدیک‌تر است.

سؤال این است: کدام راه‌حل هنوز می‌تواند وزن آیندهٔ ما را تحمل کند؟


بحران، هنر انتخاب است

شهرزاد: پس انتخاب اینکه چه چیزی ما را به آینده می‌رساند، خودش بخشی از تصمیم‌سازی است.

هر چیزی که در بحران دم دستمان قرار دارد، راه نجات نیست.


آرون: دقیقاً.

و اینجا ارزش برند دوباره اهمیت پیدا می‌کند.

چون در بحران، منابع محدود می‌شوند.

نمی‌توانی همه‌چیز را انجام بدهی.

باید انتخاب کنی.

چه چیزی را حفظ کنم؟

چه چیزی را متوقف کنم؟

روی چه چیزی سرمایه‌گذاری کنم؟

چه چیزی واقعاً من را به فردا می‌رساند؟


این شاید یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های سازمان‌های بالغ با سازمان‌های مضطرب باشد.

سازمان مضطرب در بحران، کارهای بیشتری انجام می‌دهد.

سازمان بالغ، انتخاب‌های دقیق‌تری می‌کند.


برند در بحران با انجام دادن همه‌چیز نجات پیدا نمی‌کند؛ با انتخاب درست نجات پیدا می‌کند.


آب در کوزه

در همین نقطه بود که یاد مقاله‌ای افتادم که روز قبل نوشته بودم: «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم.»

شهرزاد: گاهی فکر می‌کنم ما منبع داریم، اما آن را نمی‌بینیم.

در بحران، اولین واکنشمان این است که بیرون از خودمان دنبال نجات بگردیم.

در حالی که شاید بخشی از مهم‌ترین دارایی‌ها از قبل کنار ما باشند.

تجربه.

اعتماد.

خاطره.

فرهنگ.

رابطه با مشتری.

دانشی که طی سال‌ها جمع شده است.


آرون: بله.

برای همین منابع باید دوباره بررسی شوند.

باید ببینیم چه داریم که درست استفاده نکرده‌ایم.

چه چیزی را فراموش کرده‌ایم.

و کدام دارایی پنهان می‌تواند دوباره فعال شود و ما را به آینده وصل کند.

شاید این یکی از تناقض‌های عجیب زمانهٔ ما باشد.

ما دائماً به دنبال «چیز بعدی» هستیم.

ابزار بعدی.

ترند بعدی.

بازار بعدی.

ایدهٔ بعدی.

در حالی که گاهی مهم‌ترین حرکت رو به جلو، برگشتن و دوباره دیدن چیزی است که از کنارش گذشته‌ایم.

نوآوری همیشه پیدا کردن چیز تازه نیست.
گاهی دوباره دیدن چیزی است که داشته‌ایم.


و دوباره، هوش مصنوعی

گفت‌وگو در پایان، دوباره به همان نقطه‌ای برگشت که از آن شروع کرده بودیم.

هوش مصنوعی.

اما این بار، دیگر دربارهٔ ابزار حرف نمی‌زدیم.

آرون: مسئلهٔ آیندهٔ ما با AI فقط تکنولوژی نیست.

مسئلهٔ تفکر و عاطفه هم هست.

اینکه انسانی که وارد رابطه با هوش مصنوعی می‌شود، چه کیفیتی از فکر، احساس، تجربه و مسئولیت را با خودش می‌آورد.


شهرزاد: یعنی همان ابزار، در دست دو انسان، می‌تواند دو نتیجهٔ کاملاً متفاوت بسازد.


آرون: حتماً.

AI از انسان بهتر نیست.

اما می‌تواند به انسان هوشمند کمک کند کاری را که قبلاً انجام می‌داده، بهتر، سریع‌تر، دقیق‌تر و قابل‌توسعه‌تر انجام دهد.

می‌تواند داده‌ها را کنار هم بگذارد.

الگوها را نشان دهد.

احتمال‌ها را باز کند.

حتی سؤال‌هایی را آشکار کند که ما ندیده‌ایم.

اما هنوز انسان است که باید انتخاب کند.

مسئولیت بپذیرد.

و معنا بدهد.


مدتی به این فکر کردم که شاید نگرانی اصلی ما را از ابتدا اشتباه تعریف کرده‌ایم.

سؤال اصلی شاید این نباشد:

«هوش مصنوعی چه کاری می‌تواند انجام دهد؟»

سؤال عمیق‌تر این است:

«انسانی که با هوش مصنوعی کار می‌کند، چه کیفیتی از انسان بودن را با خودش به آینده می‌برد؟»

اگر انسان فقط عجله داشته باشد، AI عجله‌اش را تکثیر می‌کند.

اگر فقط تقلید کند، تقلیدش را سریع‌تر می‌کند.

اما اگر تجربه، عاطفه، اخلاق، پرسش و قدرت تشخیص داشته باشد، هوش مصنوعی می‌تواند همان‌ها را روشن‌تر، منظم‌تر و قابل‌انتقال‌تر کند.

پس شاید آینده از یاد گرفتن چند ابزار آغاز نشود.

از کیفیت انسانی که ابزار را در دست می‌گیرد آغاز شود.


اگر دوباره از اول شروع می‌کردیم…

گفت‌وگو تقریباً تمام شده بود.

آن لحظه‌ای که دیگر سؤال‌های رسمی تمام می‌شوند و معمولاً تازه حرف‌های واقعی شروع می‌شوند.

از آرون پرسیدم:

شهرزاد: اگر دوباره از اول شروع می‌کردی، چه چیزی را جور دیگری می‌ساختی؟


چند لحظه سکوت کرد.


آرون: شاید کمتر عجله می‌کردم برای اینکه پاسخ داشته باشم.

بیشتر مشاهده می‌کردم.

بیشتر سؤال می‌پرسیدم.

چون امروز می‌دانم خیلی از چیزهایی که فکر می‌کردم باید بسازم، از قبل جلوی چشمم بودند؛ فقط هنوز بلد نبودم ببینمشان.


بعد او همان سؤال را از من پرسید.

آرون: تو چطور؟

اگر دوباره شروع می‌کردی؟


فکر کردم.

به سال‌های کار.

به کلاس‌ها.

به برندهایی که ساخته شدند و برندهایی که از بین رفتند.

به آدم‌هایی که آمدند و رفتند.

به تجربه‌هایی که سال‌ها فقط در ذهنم نگه داشته بودم.

و گفتم:


شهرزاد: شاید زودتر به تجربه‌هایم اعتماد می‌کردم.

اما زودتر هم آن‌ها را به سؤال تبدیل می‌کردم.

چون امروز فکر می‌کنم تجربه وقتی زنده می‌ماند که تبدیل به پاسخ قطعی نشود.

باید همچنان بتواند سؤال تازه بسازد.


دیگر چیزی نگفتیم.

شاید بعضی گفت‌وگوها نباید با نتیجه‌گیری تمام شوند.

باید با یک سؤال باز بمانند.

همان‌طور که آینده باز است.

ما از هوش مصنوعی شروع کرده بودیم و به انسان رسیدیم.

از رشد حرف زده بودیم و به دگردیسی رسیدیم.

از منابع تازه گفتیم و دوباره به آبِ درون کوزه برگشتیم.

از بحران حرف زدیم و فهمیدیم مسئله فقط بیرون آمدن از باتلاق نیست؛ مهم است بدانیم برای بیرون آمدن، به چه چیزی چنگ می‌زنیم.

شاید تمام این گفت‌وگو را بتوان در همین یک جمله خلاصه کرد:

آینده با تقلا ساخته نمی‌شود؛ با تشخیص ساخته می‌شود.

و شاید آخرین سؤال، همان سؤالی باشد که باید با خودمان ببریم:

به چوب پوسیدهٔ عادت‌های قدیمی چنگ می‌زنیم؟

یا ریسمانی را پیدا می‌کنیم که شاید گرفتنش دشوارتر باشد، اما واقعاً ما را به بیرون می‌رساند؟

پاسخش را هیچ کتاب، مشاور یا هوش مصنوعی نمی‌تواند به جای ما بدهد.

آن انتخاب، هنوز انسانی است.

و شاید همین، امیدوارکننده‌ترین بخش آینده باشد.


آینده، جایی نیست که روزی به آن برسیم؛
آینده، کیفیت پرسش‌هایی است که از امروز جرئت می‌کنیم بپرسیم.