گفت‌وگویی در باب آینده

گفت‌وگویی در باب آینده

بخش اول «ملاقات با آینده»

بعضی گفت‌وگوها بین دو نفر، زمان مشخصی ندارد.

از روزی که آغاز می‌شوند تا سال‌ها بعد ادامه پیدا می‌کنند؛ گاهی در یک کلاس درس، گاهی در راهروی یک سازمان، گاهی در زمان نوشیدن یک فنجان قهوه و گاهی از دو سوی جهان.

گفت‌وگوی من و Aaron Satt (Amirabbas Sadeghizadeh) از همین جنس است.

سال‌ها پیش، امیرعباس یکی از دانشجویان من بود. اما خیلی زود، رابطهٔ استاد و دانشجو جای خود را به همکاری و گفت‌وگویی حرفه‌ای داد؛ گفت‌وگویی که هر بار، هر دو نفرمان را با پرسش تازه‌ای روبه‌رو می‌کرد.

سال‌ها بعد، مسیرهای زندگی‌مان از هم جدا شد. من همچنان در ایران، در کنار سازمان‌ها و مدیرانی که دغدغهٔ ساختن برند و خلق ارزش داشتند، به کارم ادامه دادم و او مهاجرت به آمریکا را تجربه کرد؛ تجربه‌ای که فقط تغییر یک جغرافیا نبود، بلکه آغاز دوبارهٔ همه‌چیز بود.

اما یک چیز تغییر نکرد.

کنجکاوی و تلاش و یادگیری او!

اگر بخواهم تنها یک ویژگی را نام ببرم که از همان سال‌های نخست تا امروز در او ثابت مانده است، همان عطشی است که هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهد به اولین پاسخ قانع شود.

شاید به همین دلیل است که این گفت‌وگو، بیش از آنکه دربارهٔ هوش مصنوعی یا برند باشد، دربارهٔ شیوهٔ نگاه کردن به جهان  از دید او است.

دوباره از نقطه‌ی صفر

شهرزاد: سال‌هاست که سازمان‌ها را از نزدیک می‌بینم.

می‌بینم چگونه رشد می‌کنند، چگونه متوقف می‌شوند و گاهی چگونه، بی‌آنکه خودشان متوجه باشند، آرام‌آرام از درون فرسوده می‌شوند و همیشه، یک سؤال همراهم بوده است:

آینده را چگونه باید دید؟

نه آینده‌ای که گزارش‌ها پیش‌بینی می‌کنند. آینده‌ای که هنوز زبانش را پیدا نکرده است.


آرون: به نظرم آینده را نمی‌شود از پشت میز دید.

باید میان آدم‌ها رفت. باید شنید. باید مشاهده کرد. و گاهی باید دوباره از نقطهٔ صفر شروع کرد.


وقتی این جمله را گفت، یاد سال‌های نخست مهاجرتش افتادم.

خیلی‌ها وقتی از مهاجرت حرف می‌زنند، دربارهٔ زبان، کار یا تفاوت‌های فرهنگی می‌گویند.

اما او از چیز دیگری حرف می‌زد.

از فهمیدن انسان‌ها.


شهرزاد: بعد از مهاجرت، می‌توانستی مستقیم سراغ ساختن کسب‌وکارت بروی.

اما مسیر دیگری را انتخاب کردی.چرا؟


آرون: چون احساس می‌کردم هنوز مسئله را نمی‌شناسم.

من خودم مهاجر بودم، اما تجربهٔ خودم کافی نبود.می‌خواستم بدانم دیگران چه چیزی را تجربه می‌کنند.

از چه می‌ترسند.چه چیزی امیدشان را زنده نگه می‌دارد.و بزرگ‌ترین مانع شروع دوباره برایشان چیست.

برای همین، تصمیم گرفتم مدتی رانندهٔ اوبر شوم.


شاید برای خیلی‌ها، رانندگی در اوبر فقط یک شغل موقت باشد.

اما برای من، به یک آزمایشگاه انسانی تبدیل شد.

هر مسافر، فقط یک مسافر نبود. یک روایت بود. یک تجربه بود.

یک پنجره به دنیایی که تا چند دقیقه پیش، وجودش را نمی‌شناخت.

یک سال و نیم، هر روز، پشت فرمان می‌نشست.

با آدم‌هایی از ملیت‌ها، فرهنگ‌ها، سنین و حرفه‌های مختلف و بیشتر از هر چیز، گوش می‌داد.


«بعدها از او پرسیدم: از این همه آدم، چند نفر حاضر نشدند با تو حرف بزنند؟

لبخند زد. خیلی کم…شاید کمتر از ده درصد.

بیشتر آدم‌ها، اگر احساس کنند واقعاً به حرفشان گوش می‌دهی، از زندگی‌شان می‌گویند.

بعد مکث کرد و ادامه داد: در مجموع، با بیشتر از هشت هزار نفر گفت‌وگو کردم.

بعضی مکالمه‌ها فقط چند دقیقه طول می‌کشید.

بعضی دیگر، تمام مسیر را به یک مصاحبهٔ واقعی تبدیل می‌کرد.»


راوی

بعضی پژوهش‌ها در کتابخانه انجام می‌شوند.

بعضی دیگر، در خیابان.

روی صندلی عقب یک خودروی اوبر.

آنچه آرون در آن یک سال و نیم جمع کرد، فقط خاطره نبود.داده بود.الگو بود.ترس بود.امید بود.

و  از همه مهم‌تر ، فهمی عمیق از مسئله‌ای که می‌خواست برای آن راه‌حل بسازد.

بعدها، از دل همان هزاران گفت‌وگو، Next Step متولد شد.

از یک ایدهٔ ناگهانی به دنیا نیامد، از ابتدا از یک بیزینس‌پلن جذاب ظهور کرد.

از شنیدن. از دیدن. از فهمیدن.


شهرزاد: شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی دربارهٔ ارزش یا آینده حرف می‌زنی، حرف‌هایت فقط از کتاب‌ها نمی‌آید.

بوی زندگی می‌دهد.


آرون: چون قبل از اینکه بخواهم راه‌حل طراحی کنم، سعی کردم مسئله را زندگی کنم.

به نظرم، بسیاری از کسب‌وکارها خیلی زود عاشق راه‌حل‌هایشان می‌شوند..

در حالی که هنوز مسئله را درست نشناخته‌اند.


از اینجا گفت‌وگوی ما وارد مسیر تازه‌ای شد.

دیگر موضوع فقط مهاجرت یا کارآفرینی نبود.

موضوع، شیوهٔ اندیشیدن بود.

اینکه آیا ما واقعاً پیش از ساختن پاسخ، به اندازهٔ کافی برای شناختن سؤال وقت می‌گذاریم؟

شاید آینده، بیش از هر چیز، به کسانی تعلق دارد که پیش از حرف زدن، خوب گوش می‌دهند.

و شاید به همین دلیل بود که گفت‌وگوی ما، از همین نقطه، آرام‌آرام به هوش مصنوعی، برند و معماری ارزش رسید.

اما پیش از همهٔ آن‌ها، یک درس ساده وجود داشت:

هیچ فناوری، جای کنجکاوی را نمی‌گیرد.


برای تأمل

اگر امروز دوباره از نقطهٔ صفر شروع می‌کردید، پیش از نوشتن اولین برنامهٔ کسب‌وکار، با چند نفر حاضر بودید فقط بنشینید و حرف بزنید؟


آینده، خودش را به کسانی نشان می‌دهد که پیش از ساختن پاسخ، جرئتِ شنیدنِ مسئله را دارند.


Aaron Sed in the founder of BlueBirds Group and BVEA™️ framework.
The BVEA™️ (Business Valuation Ecosystem Architecture) is a proprietary, nine-pillar corporate diagnostic framework engineered by BlueBirds Group to eliminate structural fragility and optimize enterprise value